نمایشگاه کتاب تهران امسال از چهارشنبه 13 اردیبهشت شروع شد و عشق رفتن به آنجا ،آنقدر در من فزونی گرفت که با وجود یک حادثه ناخواسته تصادف ماشینم در روز سه شنبه همان هفته که پس اندازم رو تا آخر ماه به خودش اختصاص داد و آبله مرغون گرفتن پسر پنج ساله ام و عود کردن کمر دردم ، باعث نشد که از رفتن چشم پوشی کنم.به خودم گفتم من براش برنامه ریزی کردم و به هر قیمتی شده باید برم و رفتم.پنجشنبه شب ساعت یک شب سوار اتوبوس VIP و پیش به سوی نمایشگاه کتاب.صبح زود ساعت 5:30 رسیدم.قرار بود خودم تا میدان فاطمی و خونه دوستم با استفاده از وسیله نقلیه و پاهای مبارکم،تشریف ببرم.ولیکن دوست عزیز با پیش بینی روز جمعه و نبود ماشین و قس علی هذا تصمیم گرفت از خواب شیرین صبحگاهی صرفنظر کنه و خودش دنبالم بیاد.الحق که فداکاری بزرگی کرد.خود من وقتی اون پیش من اومد حاضر نشدم از خوابم بزنم.اینطور شد که سر ساعت 6:20 دقیقه صبح سوار ماشین دوستم شدم و راهی خانه شان شدیم.تو مسیر یه هویی تصمیم گرفتیم رژیم پولی و بدنی رو کنار بزاریم و بریم کله پاچه فروشی.جاتون خالی رفتیم و یک کاسه پر کله پاچه خوردیم.بعد هم برگشتیم و سریدیم تو رختخواب تا ساعت نه که راه بیافتیم به سمت نمایشگاه.بعد از کلی جای پارک گشتن و البته سراغ نشر چشمه رفتن و دست از پا درازتر برگشتن(بسته بود)،به درون نمایشگاه شرفیاب شدیم.ساعت چنده ؟10:15 صبح.یعنی ربع ساعت از باز شدن نمایشگاه می گذشت.ولی اونجا غلغله بود.به خیال خودمون زود اومده بودیم.ولی تو مسیر رفت یه عده با دستهای پر داشتن برمی گشتن!حدس زدیم شب رو تو نمایشگاه خوابیده بودن!
تو مسیر ،اغذیه فروشی ها ،دود فست فوداشون رو راه انداخته بودن و من و دوستم که ناخواسته یه بازی روانی با خودمون شروع کرده بودیم و از یه هفته قبل برای خوردن هایدای نمایشگاه کتاب نقشه کشیده بودیم،از همون موقع قاروقور شکممون شروع شد.انگار نه انگار صبح کله پاچه خورده بودیم.بعد کلی وعده به خودمون دادیم که اول خرید کتابا بعد خوردن ساندویج هایدا.کسی نبود بگه آخه مگه مجبورین اینطوری گرسنگی روانی در خودتون ایجاد کنید؟
خلاصه وارد بخش شبستان و ناشران عمومی شدیم.انگار بهترین هدیه دنیا رو به ما دادن.خوشحال و ذوق کنان به سمت راهروها رفتیم.اما به علت شلوغی و همچنین کمبود وقت مجبور به انتخاب بودیم.قبلش کتابها و ناشرهایی رو که
می خواستیم یادداشت کرده بودیم و همراهمون نیاورده بودیم! برای همین با کمک حافظه شروع به جستجو کردیم.کتابهای یونگ از نشر آستان قدس رضوی،بعد انتشارات هرمس ،به نسل نواندیش هم سری زدیم.از جوانه رشد کتاب "قصه عشق" استرنبرگ،از پیکان کتاب "زنانی که با گرگها می دوند"،از نشر دایره کتاب "خویشتن جدید"(در مورد نمایشنامه و پیش نویس زندگی کار می کنه) و یک کتاب خیلی قشنگ از اریک برن که با وجود گرانی غیر معمول اون،نتونستم از وسوسه خریدنش بگذرم:کتاب "دره شادی".
نشر مرکز رو رفتیم و من کتاب مفاهیم جامعه شناسی ماکس وبر رو گرفتم.از امیر کبیر کتاب "تمدن و ناخشنودیهای آن" اثر فروید رو گرفتم(چندتایی هم برای دوستان خریدم).رفتیم نگاه معاصر برای کتابهای استاد ملکیان.ولی به جاش از کتابهای بشیریه خریدیم.(گذار به مردم سالاری). نشر جامعه شناسان که خیلی وسوسه انگیز بود.اما من مقاومت کردم.
حالا دستامون پر از کتاب بود و پاهامون داشت آروم آروم درد می گرفت. ساعت حدود یک بود.دو تا از کتابهایی رو که می خواستم پیدا نمی کردم.یعنی ناشرینش نبودن.مجبور شدیم از سالن بریم بیرون تا از جستجوی کتاب بپرسیم.با اینکه هم اسم کتابها رو داده بودم هم ناشر رو ولی پیدا نشد.خیلی تو ذوقم خورد(وقتی برگشتم خونه فرداش از طریق سایت فهمیدم که کتابها با ناشرین دیگه ای تو نمایشگاه موجود بودند!).
رفتیم تا چند ناشر دیگه رو هم سر بزنیم.ولی دوستم خسته شده بود و من هم. با اینحال از ثالث و نشر نی نتونستیم بگذریم.گرچه خیلی از این ناشران کتابهای چاپ جدید نداشتند و یا اینکه چاپ جدیدشون اندک بود .من با اشتیاق فراوان که سراغ بعضیهاشون می رفتم جز کتابهایی که چند سال پیش خریده بودم چیز بدرد بخور دیگه ای پیدا نمی کردم.
حدود ساعت سه از ناشرین عمومی زدیم بیرون. کتابها خیلی بار سنگینی بودن و ما مسیر زیادی رو دنبال بخش امانات گشتیم.از هر کس هم می پرسیدیم، نمی دونست یا آدرس اشتباه می داد.دیگه خسته شده بودیم و حسابی گرسنه.به عشق ساندویج هایدا رفتیم و تو صف ایستادیم.غافل از اینکه نه این ساندویج هایدا همان ساندویج هایداست.بلکه این هایدای نمایشگاست! با ولع شروع به خوردن کردیم اما هرچه می خوردیم سیر نمی شدیم.علت معلوم بود. توی نون ساندویج از نوع نمایشگاهی چند عدد برگ کالباس آنهم از نوع نمایشگاهی موجود بود با یکی دو برگ سبز که گویا زمانی کاهو بوده.دو تا سه عدد هم گوجه واقعا نمایشگاهی به شعاع ده سانتی از هر دو انتهای ساندویج در اون وسطا سرک می کشید که مزه کاملا نمایشگاهی داشت.نتیجه اینکه معده ما پر شد اما روان ما نه،اصلا انگار نه انگار یک ساندویج خورده بودیم.
خب چکار کردیم؟تسلیم کودکمون شدیم و رفتیم یه ساندویج همبرگر گرفتیم تا شاید از سرخوردگی هایدا نجات پیدا کنیم.تا حدی روانمون آسوده شده.اما چون مازاد بر ظرفیت ما بود ،هر دو سنگین و خواب آلود شده بودیم.و همین انگیزه قوی ای شد تا برای هضم اون حتما حتما بریم دنبال بخش امانات بگردیم و کتابهامون رو بزاریم و بریم طبقه بالای مصلا بخش ناشرین کودک و نوجوان.از بخش اغذیه ها کمی دور شده بودیم که بخش امانات رو دیدیم.ما درست تا چند قدمی اونجا اومده بودیم و ناامید شده بودیم.
یه جایی خونده بودم " اکثر کسانی که در رسیدن به اهدافشون موفق نمی شوند درست لحظه ای دست از تلاش بر می دارند که تا پیروزی و موفقیت فقط چند قدم فاصله دارند".
کتابها رو گذاشتیم و با سبکبالی البته با اندرون پر از اغذیه،راه افتادیم سمت ناشرین کودک.افتان و خیزان پله های نمایشگاه رو بالا رفتیم.انصافا همه نمایشگاه یه طرف این پله هاش یه طرف.فکر کنم اونا که ساختنش، دقیقا به هضم غذای مراجعان فکر کرده بودن!
رسیدیم بالای نمایشگاه و قله رو فتح کردیم.یه عکس یادگاری هم گرفتیم.
اما بخش ناشرین کودک ، بسیار جای هیجان انگیزی است بخصوص برای نوازش کودک درون، فکر کنم من فقط یه روز رو باید به همین بخش اختصاص بدم.اما وقت کم باعث شد که تند و تند به چند ناشر مورد نظر سر بزنیم و کتابهایی رو بخریم.انتشارات بنفشه،افق ،پیدایش،و کانون پرورش کودکان و نوجوانان.این آخریه برای ما یک حس نوستالژی خیلی قوی داشته و داره.با مراجعه به اونجا من دوباره به دوران کودکی خودم بر می گردم.و ناخودآگاه دارم این حس نوستالژی رو به پسرم هم منتقل می کنم.با این تفاوت که ما کتاب رو می خوندیم اما اونا علاوه بر کتاب از CDو امکانات مجازی کتابها هم بهره مند می شوند.
ساعت حدود 6 بعد ازظهر خسته و کوفته اما با یک کودک شاد از نمایشگاه اومدیم بیرون.
دوستم به من اطلاع داده بود که عصر همون روز قراره نشست اول برنامه شبهای بهاره که از طرف موسسه طوبی و با حضور دکتر شیری هست در محل پارک ساعی برگزار بشه.قبلا اطلاعیه اون رو تو سایت دکتر خونده بودم.اما مثل همیشه افسوس می خوردم که نمی تونم شرکت کنم.وقتی فهمیدم که این برنامه هست با خوشحالی بلیطم رو عقب انداختم تا بتونم تو برنامه شرکت کنم.ما ساعت نه در محل برنامه حضور داشتیم.برنامه شروع شده بود.یک نشست با موضوع معنای زندگی.مهمان برنامه دکتر عشایری یکی از مشهورترین دکترای عصب شناس کشور بود و کارشناس مجری هم دکتر شیری.برنامه خیلی خوبی بود.بخصوص برای من که اولین بار بود داشتم در برنامه های دکتر شیری شرکت می کردم.تقریبا تمام صندلی ها پر بودن.دکتر عشایری به موارد خیلی جالبی اشاره کرد.و یه معنای دیگه ای از زندگی ارائه داد.گرچه من به لطف داشتن دوستان و خانواده خوب و به خصوص اساتید بزرگی که راهنمای من بودند(یک نمونه خیلی قوی اون دکتر شیری و دکتر زمانی) این بعد از زندگی رو هم تجربه کرده بودم.اما شنیدن دوباره اونها اون هم از زبان کسی مثل دکترعشایری لطف
دیگه ای داشت.
در پایان برنامه یک موسیقی شاد و سنتی هم اجرا شد که شادی جمع رو تکمیل کرد.
چقدر خوبه محافلی هستند که می شه تو اونها احساس خوب مفید بودن،حس لطیف دوست داشته شدن و دوست داشتن،مهربانی و همدلی،و لذت از مفهوم و درک زندگی رو تجربه کرد.
بعد از پایان جلسه من رفتم تا از محصولات موسسه که بیشتر CDهای دکتر شیری بودن دیدن کنم.با اینکه بسیار مشتاق بودم تا دکتر رو از نزدیک ببینم و باهاش حرف بزنم ولی فرصتی مهیا نشد.اما از خدا خیلی ممنونم که این فرصت رو برای من مهیا کرد.من منتظر فرصتهای بعدی می مونم.
ساعت 11:30 شب سوار اتوبوس شدم و برگشتم.یک روز خیلی خوب و پر بار با یه دوست خوب،یه نمایشگاه متوسط، و یک نشست صمیمانه و یک استاد گرانقدر.خوش به حالم.