رویای آرامش
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

اردیبهشت ٩۱

اسفند ٩٠

بهمن ٩٠

دی ٩٠

امرداد ٩٠

تیر ٩٠

بهمن ۸٩

دی ۸٩

____________________
مطالب اخير

از نمایشگاه کتاب تا نشست دکتر شیری

آنچه امسال آموختم

یک نگاه جامعه شناختی به فیلم جدایی نادر از سیمین

دیدار با سایه

کودک آسیب پذیر من

قصه من

حکایت گلشیفته و عکسش

قصه یک شعر یا آدمها

یک برداشت از یک کتاب خوب

بدون شرح

____________________
نويسندگان

ساحل

____________________
صفحات وبلاگ

____________________
لينك دوستان

بر ساحل سلامت

دکتر تقی آزاد ارمکی

کندوکاو

یومیات

تا رهایی

http://www.sociologyofiran.com/

اینک فلسفه

انجمن جامعه شناسی ایران

مردم شناسی

دفاع از مارکسیسم

مقصود فراستخواه

مطالعات فرهنگی رادیکال

اطلاعات حکمت ومعرفت

دیوان شمس

گنجور

دانلود تفسیر مثنوی

http://iranshahr.org

فرزانش ایرانی

انجمن احیا گران فلسفه نو

دیباچه

http://www.jenopari.com/default.aspx

مرجان ریاحی

وبلاگ دکتر شیری

سایت دکتر شیری

یک فنجان کتاب

خانه مدیران جوان

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


 
 
 
 

یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

از نمایشگاه کتاب تا نشست دکتر شیری

 

 نمایشگاه کتاب تهران امسال از چهارشنبه 13 اردیبهشت شروع شد و عشق رفتن به آنجا ،آنقدر در من فزونی گرفت که با وجود یک حادثه ناخواسته تصادف ماشینم در روز سه شنبه همان هفته که پس اندازم رو تا آخر ماه به خودش اختصاص داد و آبله مرغون گرفتن پسر پنج ساله ام و عود کردن کمر دردم ، باعث نشد که از رفتن چشم پوشی کنم.به خودم گفتم من براش برنامه ریزی کردم و به هر قیمتی شده باید برم و رفتم.پنجشنبه شب ساعت یک شب سوار اتوبوس VIP و پیش به سوی نمایشگاه کتاب.صبح زود ساعت 5:30 رسیدم.قرار بود خودم تا میدان فاطمی و خونه دوستم با استفاده از وسیله نقلیه و پاهای مبارکم،تشریف ببرم.ولیکن دوست عزیز با پیش بینی روز جمعه و نبود ماشین و قس علی هذا تصمیم گرفت از خواب شیرین صبحگاهی صرفنظر کنه و خودش دنبالم بیاد.الحق که فداکاری بزرگی کرد.خود من وقتی اون پیش من اومد حاضر نشدم از خوابم بزنم.اینطور شد که سر ساعت 6:20 دقیقه صبح سوار ماشین دوستم شدم و راهی خانه شان شدیم.تو مسیر یه هویی تصمیم گرفتیم رژیم پولی و بدنی رو کنار بزاریم و بریم کله پاچه فروشی.جاتون خالی رفتیم و یک کاسه پر کله پاچه خوردیم.بعد هم برگشتیم و سریدیم تو رختخواب تا ساعت نه که راه بیافتیم به سمت نمایشگاه.بعد از کلی جای پارک گشتن و البته سراغ نشر چشمه رفتن و دست از پا درازتر برگشتن(بسته بود)،به درون نمایشگاه شرفیاب شدیم.ساعت چنده ؟10:15 صبح.یعنی ربع ساعت از باز شدن نمایشگاه می گذشت.ولی اونجا غلغله بود.به خیال خودمون زود اومده بودیم.ولی تو مسیر رفت یه عده با دستهای پر داشتن برمی گشتن!حدس زدیم شب رو تو نمایشگاه خوابیده بودن!

تو مسیر ،اغذیه فروشی ها ،دود فست فوداشون رو راه انداخته بودن و من و دوستم که ناخواسته یه بازی روانی با خودمون شروع کرده بودیم و از یه هفته قبل برای خوردن هایدای نمایشگاه کتاب نقشه کشیده بودیم،از همون موقع قاروقور شکممون شروع شد.انگار نه انگار صبح کله پاچه خورده بودیم.بعد کلی وعده به خودمون دادیم که اول خرید کتابا بعد خوردن ساندویج هایدا.کسی نبود بگه آخه مگه مجبورین اینطوری گرسنگی روانی در خودتون ایجاد کنید؟

خلاصه وارد بخش شبستان و ناشران عمومی شدیم.انگار بهترین هدیه دنیا رو به ما دادن.خوشحال و ذوق کنان به سمت راهروها رفتیم.اما به علت شلوغی و همچنین کمبود وقت مجبور به انتخاب بودیم.قبلش کتابها و ناشرهایی رو که
می خواستیم یادداشت کرده بودیم و همراهمون نیاورده بودیم! برای همین با کمک حافظه شروع به جستجو کردیم.کتابهای یونگ از نشر آستان قدس رضوی،بعد انتشارات هرمس ،به نسل نواندیش هم سری زدیم.از جوانه رشد کتاب "قصه عشق" استرنبرگ،از پیکان کتاب "زنانی که با گرگها می دوند"،از نشر دایره کتاب "خویشتن جدید"(در مورد نمایشنامه و پیش نویس زندگی کار می کنه) و یک کتاب خیلی قشنگ از اریک برن که با وجود گرانی غیر معمول اون،نتونستم از وسوسه خریدنش بگذرم:کتاب "دره شادی".

نشر مرکز رو رفتیم و من کتاب مفاهیم جامعه شناسی ماکس وبر رو گرفتم.از امیر کبیر کتاب "تمدن و ناخشنودیهای آن" اثر فروید رو گرفتم(چندتایی هم برای دوستان خریدم).رفتیم نگاه معاصر برای کتابهای  استاد ملکیان.ولی به جاش از کتابهای بشیریه خریدیم.(گذار به مردم سالاری). نشر جامعه شناسان که خیلی وسوسه انگیز بود.اما من مقاومت کردم.

حالا دستامون پر از کتاب بود و پاهامون داشت آروم آروم درد می گرفت. ساعت حدود یک بود.دو تا از کتابهایی رو که می خواستم پیدا نمی کردم.یعنی ناشرینش نبودن.مجبور شدیم از سالن بریم بیرون تا از جستجوی کتاب بپرسیم.با اینکه هم اسم کتابها رو داده بودم هم ناشر رو ولی پیدا نشد.خیلی تو ذوقم خورد(وقتی برگشتم خونه فرداش از طریق سایت فهمیدم که کتابها با ناشرین دیگه ای تو نمایشگاه موجود بودند!).

رفتیم تا چند ناشر دیگه رو هم سر بزنیم.ولی دوستم خسته شده بود و من هم. با اینحال از ثالث و نشر نی نتونستیم بگذریم.گرچه خیلی از این ناشران کتابهای چاپ جدید نداشتند و یا اینکه چاپ جدیدشون اندک بود .من با اشتیاق فراوان که سراغ بعضیهاشون می رفتم جز کتابهایی که چند سال پیش خریده بودم چیز بدرد بخور دیگه ای پیدا نمی کردم.

حدود ساعت سه از ناشرین عمومی زدیم بیرون. کتابها خیلی بار سنگینی بودن و ما مسیر زیادی رو دنبال بخش امانات گشتیم.از هر کس هم می پرسیدیم، نمی دونست یا آدرس اشتباه می داد.دیگه خسته شده بودیم و حسابی گرسنه.به عشق ساندویج هایدا رفتیم و تو صف ایستادیم.غافل از اینکه نه این ساندویج هایدا همان ساندویج هایداست.بلکه این هایدای نمایشگاست! با ولع شروع به خوردن کردیم اما هرچه می خوردیم سیر نمی شدیم.علت معلوم بود. توی نون ساندویج از نوع نمایشگاهی چند عدد برگ کالباس آنهم از نوع نمایشگاهی موجود بود با یکی دو برگ سبز که گویا زمانی کاهو بوده.دو تا سه عدد هم گوجه واقعا نمایشگاهی به شعاع ده سانتی از هر دو انتهای ساندویج در اون وسطا سرک می کشید که مزه کاملا نمایشگاهی داشت.نتیجه اینکه معده ما پر شد اما روان ما نه،اصلا انگار نه انگار یک ساندویج خورده بودیم.

خب چکار کردیم؟تسلیم کودکمون شدیم و رفتیم یه ساندویج همبرگر گرفتیم تا شاید از سرخوردگی هایدا نجات پیدا کنیم.تا حدی روانمون آسوده شده.اما چون مازاد بر ظرفیت ما بود ،هر دو سنگین و خواب آلود شده بودیم.و همین انگیزه قوی ای شد تا برای هضم اون حتما حتما بریم دنبال بخش امانات بگردیم و کتابهامون رو بزاریم و بریم طبقه بالای مصلا بخش ناشرین کودک و نوجوان.از بخش اغذیه ها کمی دور شده بودیم که بخش امانات رو دیدیم.ما درست تا چند قدمی اونجا اومده بودیم و ناامید شده بودیم.

یه جایی خونده بودم " اکثر کسانی که در رسیدن به اهدافشون موفق نمی شوند درست لحظه ای دست از تلاش بر می دارند که تا پیروزی و موفقیت فقط چند قدم فاصله دارند".

کتابها رو گذاشتیم و با سبکبالی البته با اندرون پر از اغذیه،راه افتادیم سمت ناشرین کودک.افتان و خیزان پله های نمایشگاه رو بالا رفتیم.انصافا همه نمایشگاه یه طرف این پله هاش یه طرف.فکر کنم اونا که ساختنش، دقیقا به هضم غذای مراجعان فکر کرده بودن!

رسیدیم بالای نمایشگاه و قله رو فتح کردیم.یه عکس یادگاری هم گرفتیم.

اما بخش ناشرین کودک ، بسیار جای هیجان انگیزی است بخصوص برای نوازش کودک درون، فکر کنم من فقط یه روز رو باید به همین بخش اختصاص بدم.اما وقت کم باعث شد که تند و تند به چند ناشر مورد نظر سر بزنیم و کتابهایی رو بخریم.انتشارات بنفشه،افق ،پیدایش،و کانون پرورش کودکان و نوجوانان.این آخریه برای ما یک حس نوستالژی خیلی قوی داشته و داره.با مراجعه به اونجا من دوباره به دوران کودکی خودم بر می گردم.و ناخودآگاه دارم این حس نوستالژی رو به پسرم هم منتقل می کنم.با این تفاوت که ما کتاب رو می خوندیم اما اونا علاوه بر کتاب از CDو امکانات مجازی کتابها هم بهره مند می شوند.

ساعت حدود 6 بعد ازظهر خسته و کوفته اما با یک کودک شاد از نمایشگاه اومدیم بیرون.

دوستم به من اطلاع داده بود که عصر همون روز قراره نشست اول برنامه شبهای بهاره که از طرف موسسه طوبی و با حضور دکتر شیری هست در محل پارک ساعی برگزار بشه.قبلا اطلاعیه اون رو تو سایت دکتر خونده بودم.اما مثل همیشه افسوس می خوردم که نمی تونم  شرکت کنم.وقتی فهمیدم که این برنامه هست با خوشحالی بلیطم رو عقب انداختم تا بتونم تو برنامه شرکت کنم.ما ساعت نه در محل برنامه حضور داشتیم.برنامه شروع شده بود.یک نشست با موضوع معنای زندگی.مهمان برنامه دکتر عشایری یکی از مشهورترین دکترای عصب شناس کشور بود و کارشناس مجری هم دکتر شیری.برنامه خیلی خوبی بود.بخصوص برای من که اولین بار بود داشتم در برنامه های دکتر شیری شرکت می کردم.تقریبا تمام صندلی ها پر بودن.دکتر عشایری به موارد خیلی جالبی اشاره کرد.و یه معنای دیگه ای از زندگی ارائه داد.گرچه من به لطف داشتن دوستان و خانواده خوب و به خصوص اساتید بزرگی که راهنمای من بودند(یک نمونه خیلی قوی اون دکتر شیری و دکتر زمانی) این بعد از زندگی رو هم تجربه کرده بودم.اما شنیدن دوباره اونها اون هم از زبان کسی مثل دکترعشایری لطف
دیگه ای داشت.

در پایان برنامه یک موسیقی شاد و سنتی هم اجرا شد که شادی جمع رو تکمیل کرد.

چقدر خوبه محافلی هستند که می شه تو اونها احساس خوب مفید بودن،حس لطیف دوست داشته شدن و دوست داشتن،مهربانی و همدلی،و لذت از مفهوم و درک زندگی رو تجربه کرد.

بعد از پایان جلسه من رفتم تا از محصولات موسسه که بیشتر CDهای دکتر شیری بودن دیدن کنم.با اینکه بسیار مشتاق بودم تا دکتر رو از نزدیک ببینم و باهاش حرف بزنم ولی فرصتی مهیا نشد.اما از خدا خیلی ممنونم که این فرصت رو برای من مهیا کرد.من منتظر فرصتهای بعدی می مونم.

ساعت 11:30 شب سوار اتوبوس شدم و برگشتم.یک روز خیلی خوب و پر بار با یه دوست خوب،یه نمایشگاه متوسط، و یک نشست صمیمانه و یک استاد گرانقدر.خوش به حالم.

پيام هاي ديگران ()

 
 

یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠

آنچه امسال آموختم

امسال یاد گرفتم که مسئولیت تمام اعمالم را بپذیرم.یاد گرفتم که هیچکس در آنچه برای من اتفاق می افتد مقصر نیست.من خود به تنهایی تعیین می کنم که چه بر سرم بیاید و چه رفتاری با من بشود.یاد گرفتم اگر فرصتها را از دست بدهم،برای دوباره در اختیار گرفتنشان بهای سنگینی باید بپردازم.یاد گرفتم که هر چقدر اشک بریزم و خودم را به خاطر آنچه انجام نداده ام سرزنش کنم،نه آن کارها انجام می شوند و نه کسی برایم انجامشان خواهد داد.
یاد گرفتم شادمانی بزرگترین هدیه ای است که من خود برای خودم فراهم می کنم.یاد گرفتم که عشق را باید ایجاد کرد نه به دنبالش دوید. یاد گرفتم تا زمانی که خودم را برحق بدانم،انتظار تنها پاداش من خواهد بود.
و در نهایت اینکه یاد گرفتم هر رفتاری با هرکس داشته باشم ،عین آن رفتار به من بازگردانده خواهد شد.
از شما چه پنهان تمایلی به یاد گرفتن این ها که گفتم نداشتم.ولی روزگار در همین یک سال به زور به یادم داد.
و یاد گرفتم که اگر همه اینها را بدون اجبار روزگار می آموختم نه تنها این همه رنج
نمی بردم ،بلکه دنیا به کامم بود.

پيام هاي ديگران ()

 
 

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

یک نگاه جامعه شناختی به فیلم جدایی نادر از سیمین

واقعی، زیادی واقعی

·         سوسن شریعتی
·        
در سال 80 بعد از یک غیبت 20ساله از جامعه ایران فکرکردم به عنوان یک شهروند بهترین کار این است که با نوعی پرسه‌زنی در شهر در حوزه‌های مختلف (که الزاما با رشته تحصیلم که تاریخ است، مربوط نباشد) شروع کنم تا به این ترتیب معلوم شود در این غیبت 20ساله چه اتفاقی افتاده و با چه جامعه‌ای روبه‌رو هستم. پرسه‌زنی در حوزه‌های مختلف، چنین امکانی را فراهم می‌کرد و تقدیر چنین خواست که ورود به حوزه سینما، همچون یکی از این پنجره‌ها با فیلم آقای فرهادی (چهارشنبه‌سوری) آغاز شود. خوشحالم که بازهم فیلم آقای فرهادی بهانه‌ای شد که درباره انسان هم‌اینجایی و هم‌اکنونی صحبت کنیم. من منتقد حرفه‌ای سینما نیستم و خوشحالم از اینکه شاید مخاطبان سخن من نیز احتمالا شنوندگان حرفه‌ای نقد فیلم نیستند و فیلم بهانه‌ای است برای اینکه ما از نزدیک، نگاهی به خودمان و انسان ایرانی امروزی بیندازیم. یکی از جذابیت‌های فیلم آقای فرهادی، خلق موقعیت‌های موازی است و برقراری نسبت‌های جدید میان یکسری دوگانه‌ها یا پارادوکس‌ها، خلق موقعیت‌های موازی که پرده از واقعیت چندپاره‌ای به نام جامعه ایران، برمی‌دارد. می‌گویند جامعه‌ای در حال‌گذار، جامعه‌ای که درگیر نزاع سنت و مدرنیته است، جامعه‌ای که از خودش عبور می‌کند و قرار است به سمت معلوم نیست کجا، برود و در نتیجه دچار یکسری دوگانگی می‌شود. وجه ممیزه فیلم «جدایی نادر از سیمین» شاید همین باشد، همین دوگانه‌هایی که درباره‌اش زیاد صحبت می‌شود. اینکه چگونه با این تناقضات می‌توان کنار آمد. هم حسرت و نوستال‍ژی، هم نقد و هم ای‌بسا مباهات. در فیلم‌های فرهادی روزمره بدل به حادثه می‌شود و متعجب می‌سازد. هر بار سخن از انسان در دسترس با موضوعات در دسترس است. با موضوع قرار دادن انسان ایرانی امروزی -با همه مشخصات فرهنگی، طبقاتی، اجتماعی‌اش- نقب‌زدن به یکسری مفاهیم عام و جهانشمول‌: اخلاق، وفاداری، عشق، فداکاری؛ مفاهیم جهانشمولی که با نوع انسان سر و کار پیدا می‌کند. با آدم‌هایی که بسیار به ما نزدیکند، ما را به یاد خودمان می‌اندازند، بی‌آنکه در محدوده بومی زندانی باشند. ای‌بسا یکی از دلایل اینکه این فیلم در غرب مورد توجه قرار می‌گیرد همین باشد. اینکه در دایره تنگ فرهنگی باقی نمی‌ماند و نوع انسان را درگیر می‌کند. در فیلم «جدایی نادر از سیمین»، فرهادی تلاش می‌کند با محوریت یک زوج، یک‌سری از دوگانه‌ها را در برابر ما قرار بدهد: دوگانه مذکر/مونث، دوگانه طبقه متوسط شهری/اقشار فرودست، دوگانه مدرن سنتی، دوگانه نسلی و... بحران الگویی که درپی می‌آید و نشان می‌دهد که ما نه‌تنها در نسبت‌های افقی (رابطه زن و مرد در نهادی به نام خانواده، رابطه والدین و فرزندان) بلکه در نسبت‌های عمودی (نسبت طبقات اجتماعی با یکدیگر) نیز دستخوش این نزاع، تنش و شکاف هستیم. به‌عنوان مثال همین بدبینی و شکاف فرهنگی طبقات نسبت به یکدیگر: «شما فکر می‌کنید ما همه‌مان دزدیم»، یا اینکه «اینها ناموس ندارند، یا ناموس سرشان نمی‌شود»، این شکاف فرهنگی طبقاتی با یک‌سری نمادهای فرهنگی نشان داده می‌شود: نسبتی که با متن مقدس برقرار می‌شود، جایگاه ایمان، مفاهیمی چون ناموس و غیرت و... دنیایی بی‌رفرانس و ملاک‌های مشروع با دروغ‌های کوچکی که در غیبت یک ایمان بی‌قید و شرط مجاز شمرده می‌شود از یک‌سو و جهان جادویی سنت یا مذهب از سوی دیگر. سنتی که اگرچه دست و پای زن را می‌بندد و محدود می‌سازد اما نوعی احساس امنیت نیز به‌وجود می‌آورد در مقایسه با زن مدرنی که آزاد است و دارای ابتکار عمل، اما در حسرت شنیدن «یک دوستت دارم» محکم و مطمئن از سوی همسرش است. «یک با من بمان ِقاطع.» در حقیقت اینجا نزاع آزادی و حدود است، درک سنتی از عشق یا خانواده با درک مدرن از این دو. ما کدام را می‌پسندیم: آزادی را یا امنیت را؟
در طرح هر بار این موقعیت‌های پارادوکسال فیلم ما را در برابر یک انتخاب قرار نمی‌دهد، بلکه یک مقایسه را ممکن می‌سازد، نه تنها یک آن زمان و این زمان/ دیروز و امروز را بلکه یک امروز چندپاره را. ما کدام را می‌خواهیم یا اینکه محکوم به کدامیم؟ همیشه نشان‌دادن یک «همینی که هست» و نوعی نوستالژی برای یک ازدست‌رفته. آزادی اضطراب‌آور و امنیتی محدود کننده. ما محکوم به انتخاب هستیم. میان این و آن. با بدی‌ها و خوبی‌هایش. مساله فقط «جدایی نادر از سیمین» نیست. جدایی این و آن است.
پیرتر‌ها در این فیلم ناظران محکوم فروپاشی همان دیروزند. هم آن پدر آلزایمری و بدون حضور ذهنی که در برابر متلاشی‌شدن زندگی فرزندش ناتوان دست‌بسته کنترلش را از دست می‌دهد و نومیدانه سعی می‌کند مانع از رفتن عروسش شود و مادر سیمینی که از طریق وساطت، مهربانی، سند گذاشتن و... می‌خواهد در استحکام رابطه نقشی بازی کند. همان پیرترهایی که به مصالحه و مماشات و گذشت و بده-بستان، می‌خواهند و جوان‌ترهایی که تمامیت‌گرایند و رادیکال، رابطه را بدون مماشات می‌خواهند و بی‌امتیاز‌دهی. درست است که علت این جدایی مساله رفتن و ماندن است اما چنین پیداست که این فقط بهانه‌ای است برای تست یک رابطه و اینکه طرف مقابل تا کجا به فداکاری می‌ارزد.
اسکار وایلد می‌گوید: «بزرگ‌ترین غیب، امر مشهود است.» مشهود، خود لبریز از پنهانی و پشت پرده است و کافی است آنچه که هست را به درستی نشان دهید تا آن پشت پرده را برملا کرده باشید. فیلم فرهادی کاری جز این نکرده است. شبیه واقعیت است و تنها با نشان دادن آن، از پشت پرده همان واقعیت پرده برمی‌دارد. این فیلم متهم به تلخی شده بود، یک نوع بن‌بست و فرهادی در پاسخ گفته بود که او فقط واقعیت را نشان می‌دهد.
سوال این است که آیا واقعیت همیشه تلخ است؟ اصلا واقعیت چیست؟ شاید همین واقعیت‌گرایی در فیلم و شباهتی که به ما دارد است که اضطراب‌آور بوده است و دلخور می‌کند؟ ای‌بسا به همین دلیل باشد که می‌توان گفت فیلمی است آگاهی‌بخش، تلنگری و البته آزاردهنده. مگر نه اینکه آگاهی اضطراب‌آور است؟ شریعتی در تعریف آگاهی از داستان پرومته و آتشش نام می‌برد. آگاهی از جنس آتش است و به جان شما که افتاد دیگر نمی‌توانید مثل دیروز باشید و از همین‌رو میل به تغییر را در مخاطب برمی‌انگیزاند. اگر این واقعیت‌های ترسیم‌شده تلخ است خب باید تغییرش داد. تلخ و شیرین این داستان بر عهده کارگردان نیست. فرهادی در هیچ یک از این سه فیلم اخیرش نه درس اخلاق می‌دهد و نه قضاوت اخلاقی می‌کند اگرچه پرسش همواره پرسش اخلاقی بوده است. پس از دیدن فیلم‌های او می‌بینیم که اذیت شده‌ایم، دچار نوستالژی یا شعف یا افسون‌زدودگی. نهایتا ما را با یک پرسش روبه‌رو می‌کند: چرا این‌گونه هستیم و از کجا معلوم آنچه هستیم خوب باشد؟ شاید از موفق‌ترین اشکال سخن گفتن در مورد امر اخلاقی، زیبایی، عشق، خانواده و... همه مفاهیم و موقعیت‌هایی که دستخوش بحران معنا شده‌اند همین نوع رویکرد باشد: تعلیق و امکان اندیشیدن را فراهم ساختن بی‌آنکه پاسخ روشنی را در پیش‌رو بگذارد. فیلم‌هایی که با پرسش ختم می‌شود، پرسش‌هایی در انتظار پاسخ و نه الزاما راه‌حل. در جامعه‌ای که به کلیشه‌ای‌ترین شکل به مباحث اخلاقی پرداخته می‌شود شاید یکی از موفق‌ترین فرم‌های پرداختن به امر اخلاقی همین باشد، بدون اینکه انگشت اتهام به سوی مجرمی گرفته شده باشد، می‌فهمیم که دارد جرمی اتفاق می‌افتد، گسستی ایجاد می‌شود، جامعه‌ای است که اجزا و عناصرش در برابر هم قرار گرفته و هنوز به تناسبی دست نیافته است. نتوانسته به یک هارمونی یا تناسب درست دست یابد. چرا الی مرد؟ خودش مرد یا خودکشی کرد؟ تقصیر چه کسی بود؟ خودش یا دیگران یا... ما پاسخش را نمی‌دانیم. در فیلم جدایی نادر از سیمین هم همین ماجراست. انتخاب ترمه کدام است؟ پدر یا مادر؟ نادر از سیمین جدا می‌شود یا سیمین از نادر، یا این دو از همدیگر؟ چه اهمیتی دارد؟ مساله چیز دیگری است.
از سالن سینما که بیرون آمدیم، یکی از تماشاچیان با تاثر و قطعیت و هیجان رو به اصغر فرهادی که گوشه‌ای ایستاده بود و با این و آن گپ می‌زد در آمد که:
-آقای فرهادی! شما به نظر من آس ِ مدرن سینمای ایران هستید. (شاید هم بر عکس: آس ِسینمای مدرن)
راست می‌گفت؟ اگر یکی از تعریف‌های مدرنیته و جهان مدرن، افسون‌زدایی باشد، حرف آن تماشاچی متاثر بعد از دیدن فیلم جدایی نادر از سیمین درست است. جهانی بی‌افسون و افسانه. یک همینه که هست خلع‌سلاح‌ کننده. یک پیش پاافتادگی در روابط و آدم‌ها. یک جور رومانتیزم‌زدایی از رابطه‌ها. بی‌هیچ شاعرانگی‌ای یا توهمی. با قیاس‌هایی پنهان و پوشیده و بی‌شعار با معصومیتی محتضر. همیشه نوعی نوستالژی برای آن جهان دست‌نخورده باقی می‌ماند. اما معلوم نیست اصغر فرهادی از این مدرن بودن سر حال باشد. واقعیت، تقصیر او نیست. تلخ باشد یا شیرین، روزگار است دیگر. شاعری می‌گفت کار هنرمند نه تفسیر زندگی است و نه تغییر آن؛ کار هنرمند ترسیم زندگی است. این را هیوا مسیح می‌گفت. تلخ است؟ شیرینش کن.

برگرفته از وبلاگ دکتر شیری
http://doctorshiri.blogfa.com/

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

دیدار با سایه

امشب با سایه خودم دیدار کردم.قبلاً به طور پراکنده در موردش شنیده بودم و کمی هم خونده بودم.ولی بعد احساس کردم که باید دقیقاً بشناسمش و باهاش آشنا بشم.چون فهمیدم که خیلی از دردها و رنج‌های من و احساسات منفی من می تونه متعلق به همین نیمه تاریک وجود من باشه که نشناختمش.

یونگ نخستین بار واژه سایه را برای اشاره به آن بخش‌هایی از شخصیت به کار برد که به دلیل ترس،جهل،خجلت یا نبود عشق طرد شده‌اند.درک اصلی از سایه ساده بود: سایه آن کسی ست که شما نمی‌خواهید باشید. او معتقد بود که یکپارچه شدن با سایه،تأثیری والا و بنیادی دارد که ما را در بازشناسی منشاء عمیق‌تر زندگی معنوی خود توانا می‌کند.یونگ می‌گوید:" برای این یکپارچگی ما مجبور هستیم با بدی‌ها دست و پنجه نرم کنیم، با سایه روبرو شویم و با اهریمن درهم آمیزیم؛ هیچ راه دیگری وجود ندارد"( فورد،نیمه تاریک وجود، ص18)

"سایه" شامل همه آن ویژگی های شخصیتی ماست که سعی می‌کنیم پنهان و یا نفی کنیم."سایه" آن جنبه‌های تاریکی را در بردارد که باور داریم از نظر خویشان،دوستان و از همه مهم‌تر،خود ما پذیرفتنی نیست.(فورد،نیمه تاریک وجود،ص 13)

دیدار جالبی بود و تقریباً یکی دو ساعتی طول کشید.یعنی تجربه اون و احساس کردن و دیدنش و اینکه باهاش چطوری ملاقات کردم برام یه تجربه نو و هیجان انگیز بود.وقتی دیدمش ازش تا حدی می‌ترسیدم.یه موجود مفلوک و بدبخت بود که با چشمان خیلی غمگین و لب و لوچه آویزان به من ملتمسانه نگاه می‌کرد.موهای ژولیده و پف کرده که خیلی بد فرم روی سرش بی قراری می کردن.انگار هر لحظه می‌خواستند فرار کنند.یه لباس مندرس و کثیف که تا زیر باسنش اومده بود و یه شلوار نخ نمای پاره پوره تنش بود.اومد و روبروی من ایستاد.من ناباورانه نگاهش می‌کردم و اصلا نمی تونستم بپذیرمش.کثیف بود و بوی بدی می‌داد.من مات مات نگاهش کردم و او نهم همین‌طور.ولی نگاه من پر بود از حس تنفر و ترس و نگاه اون پر بود از التماس و خواهش یه کمی نوازش.این رو به خوبی حس می‌کردم.اما اصلا نمی تونستم باهاش ارتباطی برقرار کنم.فقط می‌خواستم هر چه سریعتر این دیدار تموم بشه و من در برم، و در رفتم. به تمام معنای واقعی در رفتم.در حالی که نفسم بند اومده بود و وحشتی تمام وجودم رو گرفته بود.

نمی دونم شاید اون فضایی که کتاب فورد از من خواسته بود ایجاد کنم تا بتونم با سایه خودم ملاقات کنم باعث شد، این حس به من دست بده.اما در هر صورت تجربه ترسناکی بود.بعد دوباره رفتم تو حس مراقبه.یعنی از من خواسته شد با چند نفس عمیق برگردم به باغ زیبایی که برای خودم تصور کرده بودم و قبلا توی اون باغ ،وجود مقدس و دوست داشتنی خودم رو ملاقات کرده بودم.برعکس حس تجربه سایه،ملاقات با وجود دوست داشتنی من،تجربه بسیار لطیف و زیبایی بود.وجود مقدس من مثل یه دختر زیبا و رعنا از توی دریا اومد بیرون در حالی که یه لباس آبی آسمونی پوشیده بود که تا روی زانوهاش می اومد.و آستین هاش کوتاه کوتاه بود.یک خرمن موی مواج و مشکی روی شونه هاش ریخته بود و لبخندی که اصلاً از روی لبهاش محو نمی‌شد.اومد و آروم نشست پیشم و بدون گفتن کلمه‌ای ،من رو در آغوش گرفت.انگار می دونست خیلی دلم می خواد تو آغوشش آروم بگیرم.من هم سرم رو گذاشتم روی
شونه اش و توی موج موهاش غرق شدم.خیلی لذت بخش و آرامش دهنده بود.انگار همه خستگی‌ام بیرون رفت.

توی تجربه بعدی من می‌بایست فضایی رو فراهم می‌کردم که سایه من با وجود مقدسم،دیدار کنند.و اینکار رو کردم.توی یه حوض با آب خیلی ملایم و گرمی بخش دراز کشیدم و چشمام رو بستم در حالی که توی باغم بودم و داشتم به صدای پرنده‌ها و صدای موج دریا گوش می‌کردم.بعد که چشمام رو باز کردم دیدم که وجود مقدسم اومده و لب حوض نشسته.بعد حس کردم یه موجود مبهم،داره از یه طرف دیگه نگام می کنه.خیلی به سختی سرم رو برگردوندم و سایه خودم رو دیدم که از پشت یه ستون داره با تردید و خجالت سرک می کشه.کمی نگاهش کردم و بعد به آرومی بهش گفتم که جلوتر بیاد.انگار به خاطر حضور  وجود مقدسم،ترسم ریخته بود.تردیدم هنوز به جا بود ولی ترسی نداشتم.آروم آروم اومد و رو لبه حوض نشست.هنوز چشمهاش غمگین بود و لبش آویزون.بعد آروم دستش رو توی آب فرو برد.پیش خودم گفتم الان آب کثیف می شه .اما نشد.انگار لمس آب حس خوبی بهش داد .چون یه لبخند کم رنگ گوشه لبش ظاهر شد.سرش رو بالا آورد و وجود مقدسم رو نگاه کرد.وجود مقدس من با لبخند به نگاهش پاسخ داد.بعد بلند شد و حوض و دور زد، اومد و جلوی سایه‌ام ایستاد.سایه من با تعجب نگاهش می‌کرد.وجود مقدس ازش خو‌است بلند شه و اون رو در آغوش بگیره.سایه اصلاً باورش نمی‌شد..به آرومی و با تردید بلند شد و همین‌جور تو چشم وجود مقدس زل زد.کمی بعد وجود مقدسم ،دستهاش رو باز کرد و سایه رو بغل کرد.سایه مثل یه چوب خشک همین‌طوری ایستاده بود.وجود مقدس اون رو نوازش می‌کرد و دست روی موهای سیخ سیخیش می‌کشید.کمی بعد سایه هم دستهاش رو بالا آورد و به دور وجود مقدس حلقه کرد.و بعد محکم‌تر بغلش کرد.یه دفعه سایه زد زیر گریه و شروع کرد با صدای بلند و هق هق ،زار زدن.من هم ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن.وجود مقدس گذاشت تا سایه خوب گریه هاش رو بکنه.بعد رهاش کرد.سایه آروم اشکهاش رو پاک کرد و صاف ایستاد.اون غم مبهم دیگه تو چشمهاش نبود.انگار یه حس تازه رو لمس می‌کرد با اعتماد و محکم برگشت و به من نگاه کرد.من دیدم که یه لبخند ملایمی می زنه و من هم بهش لبخند زدم. هنوز برام پذیرفتنی نبود.اما دیگه ازش متنفر نبودم و نمی‌ترسیدم.درکش می‌کردم و می‌دیدم که اونقدرها هم دور از دسترس و ترسناک نیست.

برای بار اول تجربه سایه، فکر کنم خوب باهاش کنار اومدم.همین که دیگه ازش متنفر نبودم فکر کنم،گام مثبتیه.

یه نکته جالبی که تو این تجربه کشف کردم این بود که من از سن نوجوانی، دیگه تقریباً دامن نپوشیدم و همیشه از شلوار استفاده می‌کردم.یعنی دامن رو دوست نداشتم.بیشتر دلم می‌خواست تیپ اسپرت بزنم.بعد دیدم که وجود مقدسم و همین‌طور خودم رو که تصور کردم و ملاقات کردم،هر دوی اونها با پیراهن و دامن بودند.ولی سایه من شلوار پوشیده بود! این برام جالب بود و سوال برانگیز.نمی دونم چرا این اتفاق افتاد.واقعیتش من همیشه تمایلم به پوشیدن شلوار و تیپ اسپرت بود.حالا این تجربه چی رو می‌خواست به من بگه،هنوز متوجه نشدم.البته یه چیزهایی رو حس می‌کنم.اینکه من این حس خودم رو سرکوب کردم و بعد هم فراموشش کردم و اون رو به شدت به ناخودآگاهم روندم.و دلیلش رو هم نمی دونم.فکر کنم در ادامه تجربیاتم بتونم جواب این سوالم رو پیدا کنم.

در هر صورت تجربه عمیق و جالبی بود.کشف دنیای درون عمیق‌ترین و زیباترین و شگفت‌انگیزترین ،کشفیه که یه انسان می تونه داشته باشه.حداقل من این جور احساس کردم.نمی دونم تو ادامه این سفر چه چیزهای دیگه ای کشف می‌کنم و چه تجربه‌هایی رو لمس می‌کنم.نمی دونم چقدر طول می کشه که من بالاخره سایه خودم رو بپذیرم و اون رو در آغوش بگیرم.اما مشتاقانه ،در انتظار ادامه سفر هستم.

پيام هاي ديگران ()

 
 

چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

کودک آسیب پذیر من

وقتی کودکت زخمی می شه و آسیب می بینه، دوباره می شی همون بچه کوچولویی که دعواش کردن و بهش گفتن دوست ندارم ، بچه بدی هستی.البته یه فرق داره . تو دوران بچگی هر وقت اینطوری دعوا می شدی احیانا یه کتکی هم می خوردی یه مدتی می رفتی یه گوشه و کز می کردی بغض و گریه و بعد از یه مدت چیزهای دیگه حواست رو پرت می کرد و دوباره از تو لاکت بیرون می اومدی و می دویدی پی بازی.البته قبلش حتما می رفتی و یه نوازش از اونا که دعوات کردن می گرفتی و معمولا هم بهت این نوازش داده می شد چون اونا(معمولا والدین) هم دچار عذاب وجدان بودن که چرا دعوات کردن.خلاصه می گذشت در ظاهر به همین سادگی ولی خب این "دوستت ندارم" یه جایی تو ذهنت ضبط می شد و اگر مکرر هم تکرار می شد ،تو لایه های پنهان ناخودآگاهت جا خوش می کرد تا تو بزرگ بشی و بعد تو خیلی از همین تجربه ها دوباره بازنواخته می شد و سرش رو بیرون می آورد و حسابی یخه تو می گرفت . هنوز هم می گیره. بدجوری هم می گیره. دیگه با بچگی هم فرق داره.دیگه مثل اون موقع و به اون راحتی نمی تونی از لاکت بیرون بیای.چون حالا یه والد ضبط شده قوی هم داری که تا می خوای بدوی بیرون پی بازی چوبش رو  برمیداره و به کمک والد بیرون میاد و شروع می کنه زدن تو.اینطوری می شه که تا تو بتونی خودت را از زیر بار این احساس منفی و این "من خوب نیستم" بیرون بکشی،حداقل یک روز طول می کشه.وقتی هم بیرون اومدی و مثلا وارد بالغ شدی،باز هم نمی تونی مثل گذشته بدوی و بری نوازش بگیری .چون دوباره والده مثل یه چماق بالای سر کودکت میاد و نمیزاره این کار رو بکنی.هم والد و هم کودک ترسانی که به شدت می ترسه دوباره رانده بشه.

خب نتیجه اینکه یه احساس منفی و یه کودک زخمی شده و چند روزی ناراحتی برات می مونه.

چقدر دوران بچگی خوب بود.تو چقدر سبک بودی.چه راحت می دویدی و پرواز می کردی.چقدر خوب می تونستی خودت رو محبوب دیگران کنی .چطور شد که حالا اینجوری اسیر و سنگین شدی؟

به خودم می گم اون "بار"ی که از همون بچگی آروم آروم به ما تحمیل شد و تو بزرگی خودش رو نشون داد ،چقدر می تونه سنگین باشه و ما هم متوجه نشیم که به سر بچه هامون چه بلایی میاریم.ولی خب اگه اون موقع نمی تونستم کاری بکنم،حالا چی؟یه زمانی آگاه نبودم و از این مفاهیم و احساسها و علتشون خبر نداشتم.حالا یه کمی بیشتر می دونم.چرا باز هم باید اجازه بدم که با یه نوازش منفی اینجوری کودکم آسیب ببینه.یعنی خب جلوی آسیب رو نمی تونم بگیرم چون نوازش منفی داده شده.اما می تونم اجازه ندم کودکم کنترل اوضاع رو بدست بگیره.آسیب دیده؟ آره.  بزارم گریه هاشو بکنه ،تا یه حدی مثلا یه ساعتی نه بیشتر .بعد برم احساسم رو ردیابی کنم.شروع کنم از خودم سوال کردن. ببینم چی باعث این احساس منفی شد؟ سهم من تو دریافت این نوازش منفی چیه؟ چکار کنم که دیگه کمتر این نوازش رو دریافت کنم؟ یا در معرض اثرات منفی اون باشم؟

اگر خودم مقصر بودم،مسئولیتش رو بپذیرم و اشتباه خودم رو جبران کنم.بعدش هم موضع سخت نگیرم و به طرف مقابل هم حق بدم.خودم رو بزارم جای اون ببینم اگه من تو موقعیت اون بودم چه طوری رفتار می کردم.اگر اینکار رو بکنم فکر کنم خیلی احساسم بهتر می شه و زودتر از کودک میام بیرون.

راستش حالا فهمیدم که هر چی بیشتر تو این موضع کودک زخم خورده خودم فرو برم،بیشتر و بیشتر احساس منفی و قربانی شدن پیدا می کنم و بعدش هم کنترل خودم رو،روی افکارم از دست
می دم .این باعث می شه علاوه بر اذیت کردن خودم و جسمم و روحم،احیانا تصمیم های اشتباه بگیرم که اوضاعم رو بدتر کنه.

باید زودتر از کودکم بیام بیرون.خودم شروع کنم به نوازش اون به جای اینکه همراه بشم تو کتک زدنش. باهاش حرف بزنم.تا حدی که لازمه بهش حق بدم و بعد آروم آروم دستش رو بگیرم بیارمش بیرون تو هوای تازه. آسمون رو بهش نشون بدم.طبیعت و زیباییهاش رو نشونش بدم. مهربونی و عشق رو بهش یادآوری کنم و بگم که مهمترین رمز هستی عشق و محبته.همون چیزی که به طور غریزی تو کودکی می دونستم و به راحتی تقدیمش می کردم.همین هم باعث می شد که خیلی آسونتر از امروز بتونم نوازش مثبت بگیرم.

آره خب ،باید بالاخره از این چیزایی که یاد گرفتم استفاده کنم.تغییر یعنی همین.

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

قصه من

دیروز از طریق پیام یکی از دوستان قدیمی و هم دوره ای دانشگاه ، متوجه شدم که برای ادامه تحصیل رفته خارج از کشور.

کلی ذوق زده شدم و پرسیدم کی و کجا رفتی؟...خلاصه فهمیدم که تازه رفته و الان ایالات متحده است.

براش خیلی خوشحال شدم.برای اینکه می تونه جایی باشه که با راحتی و امکانات خیلی بیشتری به اهدافش برسه.

ولی همزمان با این حس خوشحالی یه حس مبهم و اندوه نیز در من ایجاد شد که مرتب افزایش پیدا می کرد. یاد اون روزهای دانشجویی و شور و تحرک ها و فعالیتهای اجتماعی افتادم.اون روزها که با همین دوستمون در کنار دیگر دوستان  با صدای بلند یار دبستانی می خوندیم و پر بودیم از احساس نو شدن و حس خوب کاری برای وطن کردن، در ما موج می زد.

حالا بعد از گذشت اون سالها....

تعداد قابل توجهی از اون بچه ها کشور رو ترک کردن و به امید یه هوای تازه در اقصی نقاط زمین پراکنده شدن.حق دارن خب

اما ماهایی که موندیم."من" که موندم و هر روز که از خواب بلند می شم ،اولین سوالم از خودم این هست که امروز به چه  انگیزه ای آغاز کنم؟

دیروز وقتی این خبر رو از دوستم شنیدم،احساس کردم که دارم توی یه دنیای غیر واقعی زندگی می کنم.یه جایی که قیمت اجناسش لحظه ای تغییر می کنه و به همراه اون قیمت و ارزش مردمش. احساس کردم هر کاری می کنم یا هرتلاشی یا هر امید تازه ای که می پرورونم ، روی یه حباب از هوا سواره. هیچ حسابی روش نیست.انگار که ما فقط داریم روزهامون رو می گذرونیم که گذرونده باشیم.

بعد دیدم که انگاری کار درست رو اون دوست و اون دوستانی انجام دادند که رفتند.دنیاشون هر جوری که باشه از دنیای ما تو این نقطه از زمین خیلی واقعی تره.حساب کتاب هاشون خیلی به راه تره.نمی خوام بگم که اونجا بهشت برینه و یا اتوپیای سر توماس مور.ولی حداقل تو برزخ زندگی نمی کنند.

حس کردم برای من فقط از اون روزها و تلاشها و آرزوها تنها چیزی که مونده همون سرود یار دبستانیه که اون رو هم دیگه فقط می تونم زیر سقف خونه خودم و در کنار چند تا دوست بلاتکلیف دیگه مثل خودم بخونم.

من و اون دوستایی که رفتند از همین یار دبستانی شروع کردیم و با هم قدم برداشتیم.حالا اون کجاست و من کجا . قصه من چه جوری ادامه پیدا می کنه؟چه جوری باید ادامه اش بدم؟

تهش رو که نگاه می کنم می بینم قصه من ،قصه خمودی و تنبلی و ترسه. قصه من  مربوط به خودمه که هنوز جسارت پیدا کردن یه پاسخ قطعی براش ندارم و هر چیزی رو دستاویز می کنم که به عنوان یه دلیل از تغییر قصه خودم فرار کنم.این می شه که من این هستم و دوست من اونی که من آرزوش رو داشتم. آرزوش رو داشتم یعنی اینکه حتی با آرزو های خودم هم بیگانه شدم.

.

.

.

حالا من هستم و این سوال ها که اول باید اون ها رو جواب بدم  و البته یادم نمی ره که نا امیدی ابتدای پایانه.  

پيام هاي ديگران ()

 
 

شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

حکایت گلشیفته و عکسش

عکسی که چند روز گذشته از گلشیفته فراهانی در سایتهای متعدد منتشر شد،آنچنان بحث هایی را برانگیخت که حتی جایزه اصغر فرهادی را نیز به حاشیه راند .واکنشهای متعددی که یا در رد این حرکت بودند و یا در تایید آن و مثل همیشه نیز مبنی بر افراط و تفریط.

واقعی یا غیر واقعی بودن ،فتوشاپ بودن یا غیر فتوشاپ بودن این عکس و اینکه گلشیفته چرا به چنین اقدامی دست زده است ،مطالبی است که تنها خود گلشیفته می تواند پاسخگوی آنها باشد و در واقع جنبه فردی یا شخصی اقدام او را در بر می گیرد.

ولی کار گلشیفته یک جنبه عمومی و اجتماعی نیز دارد که به نظر من از اهمیت بسیار بالاتری برخوردار است.زیرا با شناختی که از گلشیفته فراهانی در میان عموم مردم و نیز هنرمندان و آشنایان او وجود دارد، همخوانی بیشتری دارد.اینکه حرکت او باید بیشتر در چنین بستری مورد ارزیابی قرار گیرد و متن و اصل اجرای این اقدام تحت الشعاع حاشیه ها و جنجالهای رسانه ای قرار نگیرد. مسلما تمامی کسانی که در مورد این اقدام حرف زده یا قضاوت کرده اند(پنهانی یا آشکار) چه آنها که آن را تایید کرده و چه آنهایی که آن را رد کرده اند،همگی از یک جنبه والدانه این امر را به عنوان یک تابو در ذهن خود مورد کنکاش قرار داده اند و البته اقدام گلشیفته یک تابو شکنی آشکار بوده است.

دو دیدگاه در اینجا مطرح می شود:

1) کسانی که با این تابو شکنی موافق بوده اند

در واقع این دسته شامل گروهی است که مورد اعمال قوانین خاص در خصوص زنان قرار گرفته و یا به نحوی از آن تاثیر گرفته اند.در ذهن این افراد حریمها و محدودیتهایی که در جامعه برای زنان تعیین شده است،محدودیتهای سخت و فراوانی است که در درجات و سطوح مختلف و شیوه های اجرا، مورد اعتراض این گروه قرار گرفته است.این گروه البته جمع قابل توجهی از جامعه را در بر می گیرد که به هر دلیلی ،از دلایل شخصی گرفته تا اجتماعی و حقوقی و مسائلی همچون دفاع از حقوق زنان ، مخالفت و اعتراض خود را با اعمال این قوانین ابراز می کنند. مسلما شدت و حدت و شیوه های اجرای قوانین در کاهش یا افزایش این اعتراضات بی تاثیر نیست.

این یک اصل مسلم اجتماعی است : هرگاه در جامعه ای فشار برای اجرای برخی قوانین که از نظر جمع گسترده ای از آن اجتماع ،منصفانه نبوده و از جهات زیادی مورد انتقاد است، افزایش یابد، مقاومتها و نارضایتی ها نیز افزایش خواهد یافت و به شیوه های مختلف خود را نشان خواهد داد و هر شخص یا گروهی به دنبال راهی خواهد بود که نارضایتی خود را نشان دهد و بازهم اگر راه ها و شیوه های مسالمت آمیز و تعریف شده ای که به عنوان سوپاپ های اطمینان و ثبات یک جامعه مشخص شده اند، از کار افتاده و یا مسدود شوند،این اعتراضات  به صورت های گسترده تر و در شکل و شمایل نا متعارف تری خود را نشان خواهند داد و اقدام گلشیفته نیز از چنین اصلی خارج نخواهد بود.

2) کسانی که با این تابو شکنی مخالف بوده اند

این گروه نیز قشرهای مختلفی را در بر می گیرند که قانونگزاران و اعمال کنندگان این قوانین خاص نیز در همین گروه قرار می گیرند. دلیل مخالفت این گروه البته واضح و روشن است. و اما گروه دیگر مردمی هستند که این تابو شکنی با اعتقادات و سنت های پذیرفته شده آنان ،تناقض بسیار آشکار دارد و به شدت آنان را به چالش کشیده و  مجروح می سازد و البته در میان این قشر افراد بسیاری وجود دارند که با وضع برخی از این قوانین موافق نیستند و آن را از جهات زیادی مورد انتقاد قرار می دهند. ولیکن وقتی با چنین اقدام تند و تابو شکنانه ای مواجه می شوند ،در کنار معترضان دیگر قرار گرفته و با آنان هم صدا می شوند و در انتخاب میان اعتقادات خود و نحوه اجرای این قوانین ،اعتقادات و نگرشهای خود را بر می گزینند.لذا به خودی خود چنین اقداماتی به ضرر اجرا کننده خواهد بود و اصل این حرکت را زیر سوال خواهد برد.

اما راهکار چیست؟

مسلما هم قانونگزاران این قوانین و هم معترضان به آن باید از راه هایی که هزینه های کمتری را به جامعه تحمیل می‌کند،استفاده کنند.قانونگزاران می توانند و باید که با کارشناسی بیشتر و متخصصانه تری به اعمال و اجرای برخی از قوانین بپردازند و اعمال کنندگان این قوانین باید راههای تعریف شده و مسالمت آمیز ابراز مخالفت را باز بگذارند. معترضان نیز باید تا آنجا که می توانند از راه های مسالمت آمیز و مطابق با عرف جامعه به ابراز مخالفت بپردازند تا نتیجه بهتر و موثرتری را دریافت کنند.

در هر صورت به نظر نگارنده ،گلشیفته فراهانی می‌توانست از راه بهتری برای رساندن صدای اعتراض خود استفاده کند و با نکته سنجی ،شرایط  موجود جامعه و زمان اجرای اقدام خود را نیز مورد تأمل بیشتری قرار دهد. به خصوص که هم اکنون جامعه سینمایی کشور ما در حال تجربه اتفاقات ناب و غیر منتظره‌ای است.

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

قصه یک شعر یا آدمها

من امروز گریه کردم
وقتی که به دنبال بیتی از شعری می گشتم که دوستی آن را در کامنتش گذاشته بود،وقتی که فکر کردم این شعر از امین پور است و دیدم نیست و بعد در نوشته های فروغ گشتم و در انتها به شاملو رسیدم.یک شعر با مضمون مشابه،یک شعر آشنا که مرا به سمت این شاعران آشنا کشاند.شعری که قبلا زیاد خوانده بودم،ولی شاعرش را فراموش کرده بودم.چون در دفتر هر سه تای اینان شعری با این مضمون مشابه وجود داشت.
من گریه کردم
وقتی دفتر هوای تازه را باز کردم و دنبال شعر "افق روشن" گشتم و دیدم که "شاملو" آن را به "کامیار شاپور" تقدیم کرده.
من گریه کردم
برای مادری که در آرزوی یک لحظه دیدن فرزندش سوخت و سوخت و سوخت
من گریه کردم
برای پسری که در تمام عمر در آرزوی یک لحظه محبت مادر ،مظلومانه در درون خودش افسرده شد
من گریه کردم
برای پدری که شاهد لحظه های تنهایی پسر بود و برای همسری که تنهایی را بر یافتن جایگزینی برای "فروغ" ترجیح داد.
و من گریه کردم ...

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  
قالب وبلاگ